تبليغاتX
غربت
سلام به دوستای خوبم

خیلی وقت بود که تصمیم داشتم تو وبلاگم تنوع ایجاد کنم تا از کسل بودن در بیاد. دنبال کلی عکس گشتم ولی نتونستم یه عکس مناسب براش پیدا کنم. بلاخره به این نتیجه رسیدم که خودم از هند عکس بگیرم و تو صفحه بزارم.

البته این کار رو وقتی از ایران برگشتم انجام می دم.

اگه خدا بخواد فردا بر می گردیم ایران. دلم برای مامان و بابام و برادرام خیلی تنگ شده.

ما سابقه ی جا موندن از پرواز رو زیاد داریم. روز اولی که می یومدیم هند از پرواز جا موندیم ! ! !

بابام می گه ۶ یا ۷ ساعت زودتر بریم فرودگاه. میگه معیار رو بزاریم رو ۶ ساعت که سر وقت برسیم !

احتمالا اضافه بار بهمون می خوره چون کلی سوغاتی خریدیم.

مامانم خیلی تاکید داشت سوغاتی نخریم فقط گفت یه چیزی برای عموها و خاله ها و عمه ها و ... بخریم !

وقتی از ایران برگشتم براتون کلی داستان تعریف می کنم.

پس تا اون موقع خداحافظ

+ نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم خرداد 1387ساعت توسط سوده |


یک شنبه ۰۸/۰۵/۲۵ مثل همیشه من و خواهرم تا دیر وقت بیدار بودیم.

توی حال نشسته بودیم و هر کدوم با احساس از خواسته های خودش و کارهایی که تصمیم داره وقتی برگشت ایران انجام بده برای اون یکی تعریف می کرد.

توی این حرف ها بودیم که یک دفعه یه حشره پرواز کنان از پنجره حال می یاد توی خونه.

هر دوتامون فکر می کنیم شاپرک بزرگیه که اومده تو.

خواهرم تصمیم می گیره اونو بکشه ولی من در نهایت احساس و ابراز دلسوزی مانع این کار می شم و شروع به نصیحت کردن خواهرم می کنم که شاپرک گناه داره ...

در این حین شاپرک که بعد از ورودش به دیوار برخورد کرده بود و چند ثانیه روی زمین نشسته بود از جای خودش بلند می شه و پرواز کنان به طرف من و خواهرم می یاد.

نمی دونم چرا ولی یدفعه از جا پریدم و شروع به جیغ کشیدن کردم. همراه من خواهرم هم بلند شد و هر دو در حالی که جیغ می کشیدیم رفتیم توی اتاق و در رو بستیم.

من از ترسم رفتم بالای صندلی وایستادم.

با اینکه رفته بودیم توی اتاق و در رو بسته بودیم نزدیک به ۵ دقیقه هنوز داشتیم جیغ می کشیدیم.

وقتی هر دو آروم شدیم خواهرم از من پرسید چی شد که بلند شدی و جیغ کشیدی؟

من تو اوج ترس گفتم فکر کنم سوسک بود.

خواهرم شروع کرد به خندیدن : سوسکه می تونه پرواز کنه چرا رفتی بالای صندلی؟

تو اون حال نمی دونستم بخندم یا گریه کنم. خیلی آروم و با احتیاط از صندلی می یام پایین و با خواهرم یواش در اتاق رو باز می کنیم.

درست حدس زده بودم. یه سوسک بال دار اومده بود توی خونه.

حدود نیم ساعت از پشت در و با چشم سوسک رو تعقیب کردیم تا ببینیم کجا می ره. فکر کنم سوسکه یه دور کامل تو خونه زد و بعدش رفت توی اتاق خواب من.

خیلی صبر کردیم ولی سوسکه از اتاق بیرون نیومد.

نمی دونم شنیدید که اگر جیغ بکشید سوسک صدا رو دنبال می کنه. ( این یه تجربه است چون هر وقت سوسک دیدم و جیغ کشیدم سوسکه به طرفم اومد ! )

خواهرم رو مسخره می کردم و می گفتم تو برو پشت دیوار وایستا. من از اینجا جیغ می کشم تا سوسکه از اتاق اومد بیرون با دمپایی بزن رو سرش.

در نهایت به این نتیجه رسیدیم که سوسکه رو تو اتاق زندانی کنیم. برای همین با احتیاط کامل و سرعت عمل در اتاق رو بستیم و قفل کردیم !!!

ساعت ۶ صبح بود.

هر دوتامون چشم از در اتاق بر نمی داشتیم.

در اون وضعیت به مامانم زنگ زدیم و همون طور که می گفتیم سوسک گریه می کردیم. ولی کاری از دست اونها بر نمی اومد ...

خیلی خسته بودیم برای همین تصمیم گرفتیم نوبتی بخوابیم و اون یکی کشیک بده !

اول خواهرم خوابید. جالب اینه که خواهرم هر ۵ دقیقه یه بار از خواب می پرید و هراسون می پرسید : سوده حواست به سوسک هست؟

یه بار که با صدای بلند داد زد سوسک کجاست؟

بابام هم ساعت ۹ صبح زنگ زد و شروع کرد به تشویق کردن من و خواهرم به کشتن سوسک.

حتی برای کسی که سوسک رو بکشه جایزه تعیین کرد !!!

من و خواهرم دیگه به این نتیجه رسیده بودیم که سوسکه رو به عنوان یه هم خونه ای جدید قبول کنیم و آداب مهمان نوازی رو بجا بیاریم !

بالاخره بعد از ۱۰ ساعت جدال با سوسک وتصورش تصمیم گرفتیم در اتاق رو باز کنیم.با این فکر که شاید بشه با گفتگو اقا سوسکه رو راضی کرد از خونه بره بیرون.

بعد از اینکه در اتاق رو باز کردیم با کلی ترس فقط سرمون رو داخل اتاق بردیم و جنازه ی سوسک عزیز رو کنار دیوار دیدیم. ( آخه قبلا کنار دیوارهای اتاق سم ریخته بودیم. به این میگن دور اندیشی ! )

ولی مهمترین مسأله این بود که تازه من و خواهرم فهمیدیم ساختمونمون چه امنیتی داره که بعد از کلی جیغ  یه نفر نیومد بپرسه چی شده ؟

این خاطره رو برای همه دوستانی نوشتم که مثل من و خواهرم از سوسک چندششون می شه ( وگر نه ما که نمی ترسیم ! )

امیدوارم این داستان در نحوه ی برخورد با سوسک به دردتون بخوره.

 

 

 

+ نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم خرداد 1387ساعت توسط سوده |


سلام عزیزم

من مشخصاتی که از مردهای ارمنی گفتم فقط شامل مردهای ارمنی هستش که متولد ارمنستان هستن و با فرهنگ اونجا بزرگ شدن.

مطمئن باش اگر کسی توی ایران بزرگ شده باشه حتما فرهنگ ایرانی داره. امیدوارم تعریف های من از ارمنستان تنها معیار تو برای انتخاب راه زندگیت نباشه.

مردهای ارمنی بیشتر وقت خودشونو به خوردن مشروباط الکلی می گذرونن. تقریبا دوست بازن .

تا اونجایی که من شنیدم پسرهای ارمنی برای تفریح با یک دختر دوست نمی شن و همیشه با دوست دخترشون قصد ازدواج دارن.

بر خلاف پسرهای ایرانی احترام خاصی برای خانمها قائل می شن.

از جلوی پانسیون با ماشودنی می رفتیم دانشگاه که صبح ها خیلی سخت گیر می یومد. پسرهای ارمنی صبر می کردن تا اول خانم ها سوار بشن بعد خودشون سوار می شدن در عوض پسرهای ایرانی بدون توجه به دخترهای ایرانی سوار می شدن و خیلی وقتا دخترها رو هول می دادن.

توی ماشودنی هیچ پسرارمنی رو نمی دیدی که نشسته باشه و دختری وایستاده . حتی برای ما که ایرانی بودیم بلند می شدن ولی پسرهای ایرانی صورت خودشون رو می چرخوندن تا ادم رو نبینن.

حسن دیگه ی مردهای ارمنی اینه که مطمئنی هیچ وقت هوو سرت نمی یاره 

وقتی با دبیر زبان دانشگاه در مورد ایران صحبت می کردیم و از ازدواج مجدد مردها و اینکه یه مرد می تونه در یه زمان چند همسر داشته باشه گفتیم خیلی تعجب کرد و می گفت چنین چیزی رو در کشورشون ندارن .

البته وقتی با یکی از دوستای ارمنی در این رابطه حرف می زدم بهم گفت : ارمنی ها درست که فرهنگ چند همسری ندارن ولی بیشتر مردهای ارمنی چشم پاک نیستن ( دختر بازن ) 

از نظر من زندگی کردن با یک مرد ارمنی برای دخترهای ایرانی خیلی سخته چون بیشتر مسئولیت زندگی به دوش خانم خونست . اونها تفکیک کار مردونه و زنونه مثل ما ایرانی ها ندارن . تمام کارهای خونه رو باید خانم خونه انجام بده . از ساده ترین گرفته تا سخت ترین کارها.

تمام دخترهای ارمنی تمایل زیادی به دوستی و ازدواج با پسر ایرانی داشتن. فکر می کنم این می تونه دلیل کافی برای بهتر بودن مردهای ایرانی در مقایسه با مردهای ارمنی باشه .

+ نوشته شده در سه شنبه چهاردهم خرداد 1387ساعت توسط سوده |


هند کشور بزرگیه.

من الان شهر بنگلور درس می خوانم.

بارزترین ویژگی هند که همه می دونن کثیف بودن این کشور است. ۹۰٪ مردم این کشور فقیرن و میشه هر لحظه فقر رو در کنار خیابون دید.

مردم هند به خاطر ترافیک بیشتر از موتور استفاده می کنن و بیشتر ماشین های سواری هم کوچیک هستن.

مردم هند خیلی کند کار می کنن. برای انجام ساده ترین کار که فقط چند دقیقه انجامش طول می کشه باید مدت زیادی منتظر موند.

یه مثال جالب بین ایرانی های انجا این هست که :

اگه یه هندی بهت گفت five minute  یعنی یک ساعت و نیم دیگه و اگه گفت fifteen minute  یعنی برو فردا بیا !!!

اوایل کند کار کردن هندی ها آزار دهندست ولی بعد از یه مدت می شه عادت کرد یا مثل اونا شد !

 

+ نوشته شده در سه شنبه هفتم خرداد 1387ساعت توسط سوده |


من مدت زیادی رو در ایران پشت درهای بسته کنکور سپری کردم.

تنها هدفم که در حقیقت خواست و اجبار پدرم بود قبول شدن در رشته های پزشکی بود. هر سال کنکور سخت تر می شد و داوطلبان کنکور سخت کوش تر.

همه می دونیم که برای قبول شدن در رشته دلخواه در آزمونی به نام کنکور باید خواب  استراحت  تفریح و به طور کلی همه چیز رو فدا کرد. یک سال مثل یک رباط زندگی کرد و فقط به درس خواندن و سبقت گرفتن از دیگر رقبا فکر کرد ولی من ...

این باعث شد که سال ها همراه همیشگی کنکور باشم.

این موضوع باعث شد که پدرم تصمیم بگیره من و خواهرم (یک سال از من کوچیک تره) رو برای ادامه تحصیل به خارج از کشور بفرسته.

این تصمیم و انتخاب کشور خیلی سرسع اتفاق افتاد و در کمتر از چند ماه ما به کشور ارمنستان رفتیم.

تا قبل از اون نه ارمنستان رفته بودیم و نه تعریف خاصی درباره اش شنیده بودیم. اولین باری که برای ثبت نام دانشگاه رفتیم ارمنستان پدر و مادرم هم با ما اومدن.

فاصله زمانی ایران تا ارمنستان با هواپیما تقریبا ۱ ساعت و ۱۵ دقیقه است.

ارمنستان کشور خیلی کوچیکیه. ما شهر ایروان رفته بودیم. مردم مهربونی داره ولی محبت و آداب معاشرتشون اصلا به اندازه مردم ایران نیست.

از نظر بهداشتی مردم کثیفی هستن.

بیشتر مرد ها وقت خود رو به عرق خوری و هم صحبتی با هم در کنار خیابون می گذرونن. رایج ترین شغل مردها رانندگی تاکسی یا اتوبوس است. ماشین هایی به شکل ون دارن که بهش می گن ماشودنی و رایج ترین وسیله ی حمل و نقل توی ارمنستان به حساب میاد.

با دبیر زبانمون توی دانشگاه حرف می زدم بهم گفت که مردهای ارمنی خیلی بی مسئولیت هستن و ...

در ظاهر ارمنستان خیلی عقب تر از ایران بنظر می رسه ولی ...

این ویژگی ها باعث شد که خواهرم نظرش عوض بشه و به ایران برگرده و من تنها اونجا درس بخوانم.

نمی خوام از خاطرات ارمنستان چیز زیادی بگم چون فقط ۴ ماه اونجا درس خوندم.( دانشگاه های اونجا سالی بود و یه تعطیلی ۲۰ روزه برای ژانویه بین کلاس ها داشت که قبل از این تعطیلات یه امتحان اصلی از دانشجوها می گرفتن )

در اون ۴ ماه زندگی خیلی سختی داشتم. دوری از پدر و مادر...تنهایی...نامردی دوستم...

وقتی برای تعطیلات ژانویه به ایران برگشتم تصمیم پدرم برای ادامه تحصیل من در ارمنستان عوض شده بود چون وزارت علوم مدرک پزشکی ارمنستان رو مشروط و خیلی سخت قبول می کرد.

از نظر وزارت علوم سطح علمی دانشگاه های ارمنستان خیلی پایین بود. این حرفی بود که چندین بار مسئولین وزارت علوم تو هم نشینی که در مسجد با دانشجوهای ایرانی داشتند می گفتند. ولی معلوم نبود که اگه سطح علمیش پائینه پس چرا مورد تأیید ایرانه !!!

هر روز هزینه زندگی و دانشگاه در ارمنستان بیشتر می شد و ارزش درام ( واحد پول ارمنستان ) بالا می رفت.

بیشتر دانشجوها می گفتن احتمال داره تا چند سال دیگه ارمنستان جزئ اتحادیه اروپا بشه.

به خاطر گرونی و بی ارزشی مدرک دانشگاههای ارمنستان بیشتر دانشجوهای zero course

 تصمیم داشتن سال بعد برای درس برن فیلیپین. می گفتن فیلیپین هم خیلی ارزونه و هم وزارت علوم قبولش داره.

در اون مدتی که من ارمنستان بودم پدرم و خواهرم روی دانشگاه ها و کشور های دیگه بخصوص هند خیلی تحقیق کرده بودن.

وقتی برگشتم ایران انتخاب سختی داشتم. پدرم رفتن به هند رو بهم پیشنهاد داده بود. از یه طرف به ارمنستان خیلی عادت کرده بودم و تونسته بودم نمرات خوبی توی دانشگاه کسب کنم و از طرف دیگه اگر می رفتم هند علاوه بر اینکه خواهرم با من بود دانشگاههای پزشکی خوبی هم داشت.

در نهایت دلم رو به خدا سپردم و با خواهرم اومدیم هند که درس بخوانیم.

 

 

+ نوشته شده در سه شنبه هفتم خرداد 1387ساعت توسط سوده |


سلام به همه دوستان

خیلی وقت بود که تصمیم داشتم هر شب اتفاقی رو که در طول روز برام می افتاد رو در دفتری به اسم خاطرات بنویسم ولی وقتی شب می شد تلویزیون یا خواب رو به نوشتن خاطراتم ترجیح می دادم.

شاید به خاطر نداشتن انگیزه بود.

فکر این که آیا در آینده کسی علاقه مند به  خواندن سرگذشتم هست یا نه باعث می شد از نوشتن خاطراتم منصرف بشم.

تا اینکه چند وقت پیش یکی از دوستانم به من پیشنهاد ساختن وبلاگی رو داد تا توش اتفاقات مهم هفتگیم رو بنویسم و همه اون رو بخونن.

این فکر که هر هفته چند نفر خاطراتم رو می خونن به من انگیزه ی زیادی برای نوشتن داد.

با اینکه نمی تونم خوب و زیبا بنویسم ولی تصمیم گرفتم این کار رو انجام بدم.

امیدوارم از خواندن خاطراتم لذت ببرید و در بهتر نوشتنش کمکم کنید.

+ نوشته شده در شنبه چهارم خرداد 1387ساعت توسط سوده |