۴ ماه تنها همدمم خواهرم بود. از اینکه زندگی آرومی داشتم خیلی خوشحال بودم. در تمام طول زندگیم دوست های زیادی داشتم و از اینکه در غربت هیچ دوستی نداشتم عذاب می کشیدم.
کم کم داشتم به نبود دوست در زندگیم عادت می کردم که خواهرم در چت با پسری آشنا می شه که خواهرزاده ی او در هند و در شهر بنگلر داروسازی می خونه.
از طرفی دوست داشتیم از خواهرزادهاش کمک بگیریم و از طرف دیگه دلمون راضی به انجام این کار نمی شد . می ترسیدیم دختر خوبی نباشه. بالاخره شماره تلفن و آیدیش رو گرفتیم. چند بار کمتر از ۵ دقیقه با هم چت کردیم. همیشه این حرف که همدیگر رو ببینیم زده می شد ولی هر بار به یک بهانه ای به عقب می افتاد تا اینکه یک روز قرارمون خیلی جدی می شه.
اون روز من و خواهرم خیلی کلافه بودیم .همش به این فکر می کردیم چطر می تونیم قرار رو بهم بزنیم. تو همین فکر بودیم که بارون شدیدی شروع به باریدن کرد. (تو هند بارون مسئول غافلگیر کردن آدم هاست. در یک لحظه بدون مقدمه با شدت شروع به باریدن می کنه و در یک لحظه هم قطع می شه !!! )
در اوج شادی زنگ می زنم تا قرار رو کنسل کنم ولی دختر خانم کوتاه نمی یاد و می گه بعد از قطع بارون بریم و تو حرف هاش اضافه می کنه که با برادرش که اون هم اینجا درس می خونه میاد.
هر دو گروه سر ساعت در محل قرار حاضر می شیم. تصمیم گرفتیم بریم mc donald تا چیزی بخوریم و حرف بزنیم.
اولش استقبال گرمی از هر دو طرف صورت نگرفته بود ولی بعد از ۱۰ دقیقه صدای بلند خنده های ما نظر همه ی هندی ها رو به خودش جلب کرد!
اون روز یکی از به یاد ماندنی ترین روزهای زندگی من و خواهرم شد. در یک روز همه ی حس هایی که یک انسان می تونست داشته باشه رو تجربه کردیم. حس دلواپسی...ناراحتی...تنفر...شادی...دوست داشتن...
بعد ازاون نه تنها نبود دوست رو احساس نمی کردم تازه احساس می کردم یه خواهر و برادر خوب پیدا کردم.
روزهای زیاد دیگه ای رو با هم بیرون رفتیم . هر بار بیشتر از روز قبل بهمون خوش می گذشت. تنها فرقی که قرارهای بعدی با قرار اولمون داشت این بود که دیگه هیچ کس سر وقت در محل قرار حاضر نبود. هر کس زودتر می رسید کم کم باید نیم ساعت منتظر می موند. اینا همش تاثیر صمیمیت هستش!!!
در دوران دوستیمون موتوجه شدیم که اون ها هم علاقه ی زیادی به دوستی با ایرانی ها ندارن و در مدتی که هند بودن بدی های زیادی از دوستای سابقشون دیده بودن.
جالب این بود که روز هایی که من و خواهرم دنبال گشتن بهانه برای عقب افتادن ملاقات بودیم اون ها هم شرایط یکسانی داشتن و مثل ما از دوستی مجدد با یه ایرانی دیگه هراس داشتن.
مامانم همیشه می گه دوست خوب پیدا کردن آسونه ولی دوست رو نگه داشتن سخته ولی به نظر من آلان دوست خوب پیدا کردن هم سخت شده .
امیدوارم همه بتونن دوست های خوبی در زندگیشون پیدا کنن.
پرسیدند بهشت را می خواهی یا دوست؟
گفتم جهنم است بهشت بدون دوست!!!
دوباره نوشتن برام خیلی سخت بود. فکر این که چی بنویسم و چقدر وقتم رو می گیره باعث می شد نزدیک کامپیوتر نشم.حجم درس ها روز به روز بیشتر و سخت تر می شه. چند بار تصمیم گرفتم بلاگم رو ببندم ولی دلم نیومد آخه...
بالاخره تصمیم گرفتم هفته ای یک بار مطلب جدید بنویسم و اگر حرفی برای گفتن نداشتم عکس بزارم .
شاید تصمیم خیلی ساده ای باشه ولی ۳ ماه فکرم رو درگیر خودش کرده بود. امیدوارم بتونم مطالب خوبی بنویسم که دوستام از خوندنش لذت ببرن.
خیلی وقت بود که تصمیم داشتم تو وبلاگم تنوع ایجاد کنم تا از کسل بودن در بیاد. دنبال کلی عکس گشتم ولی نتونستم یه عکس مناسب براش پیدا کنم. بلاخره به این نتیجه رسیدم که خودم از هند عکس بگیرم و تو صفحه بزارم.
البته این کار رو وقتی از ایران برگشتم انجام می دم.
اگه خدا بخواد فردا بر می گردیم ایران. دلم برای مامان و بابام و برادرام خیلی تنگ شده.
ما سابقه ی جا موندن از پرواز رو زیاد داریم. روز اولی که می یومدیم هند از پرواز جا موندیم ! ! !
بابام می گه ۶ یا ۷ ساعت زودتر بریم فرودگاه. میگه معیار رو بزاریم رو ۶ ساعت که سر وقت برسیم !
احتمالا اضافه بار بهمون می خوره چون کلی سوغاتی خریدیم.
مامانم خیلی تاکید داشت سوغاتی نخریم فقط گفت یه چیزی برای عموها و خاله ها و عمه ها و ... بخریم !
وقتی از ایران برگشتم براتون کلی داستان تعریف می کنم.
پس تا اون موقع خداحافظ
توی حال نشسته بودیم و هر کدوم با احساس از خواسته های خودش و کارهایی که تصمیم داره وقتی برگشت ایران انجام بده برای اون یکی تعریف می کرد.
توی این حرف ها بودیم که یک دفعه یه حشره پرواز کنان از پنجره حال می یاد توی خونه.
هر دوتامون فکر می کنیم شاپرک بزرگیه که اومده تو.
خواهرم تصمیم می گیره اونو بکشه ولی من در نهایت احساس و ابراز دلسوزی مانع این کار می شم و شروع به نصیحت کردن خواهرم می کنم که شاپرک گناه داره ...
در این حین شاپرک که بعد از ورودش به دیوار برخورد کرده بود و چند ثانیه روی زمین نشسته بود از جای خودش بلند می شه و پرواز کنان به طرف من و خواهرم می یاد.
نمی دونم چرا ولی یدفعه از جا پریدم و شروع به جیغ کشیدن کردم. همراه من خواهرم هم بلند شد و هر دو در حالی که جیغ می کشیدیم رفتیم توی اتاق و در رو بستیم.
من از ترسم رفتم بالای صندلی وایستادم.
با اینکه رفته بودیم توی اتاق و در رو بسته بودیم نزدیک به ۵ دقیقه هنوز داشتیم جیغ می کشیدیم.
وقتی هر دو آروم شدیم خواهرم از من پرسید چی شد که بلند شدی و جیغ کشیدی؟
من تو اوج ترس گفتم فکر کنم سوسک بود.
خواهرم شروع کرد به خندیدن : سوسکه می تونه پرواز کنه چرا رفتی بالای صندلی؟
تو اون حال نمی دونستم بخندم یا گریه کنم. خیلی آروم و با احتیاط از صندلی می یام پایین و با خواهرم یواش در اتاق رو باز می کنیم.
درست حدس زده بودم. یه سوسک بال دار اومده بود توی خونه.
حدود نیم ساعت از پشت در و با چشم سوسک رو تعقیب کردیم تا ببینیم کجا می ره. فکر کنم سوسکه یه دور کامل تو خونه زد و بعدش رفت توی اتاق خواب من.
خیلی صبر کردیم ولی سوسکه از اتاق بیرون نیومد.
نمی دونم شنیدید که اگر جیغ بکشید سوسک صدا رو دنبال می کنه. ( این یه تجربه است چون هر وقت سوسک دیدم و جیغ کشیدم سوسکه به طرفم اومد ! )
خواهرم رو مسخره می کردم و می گفتم تو برو پشت دیوار وایستا. من از اینجا جیغ می کشم تا سوسکه از اتاق اومد بیرون با دمپایی بزن رو سرش.
در نهایت به این نتیجه رسیدیم که سوسکه رو تو اتاق زندانی کنیم. برای همین با احتیاط کامل و سرعت عمل در اتاق رو بستیم و قفل کردیم !!!
ساعت ۶ صبح بود.
هر دوتامون چشم از در اتاق بر نمی داشتیم.
در اون وضعیت به مامانم زنگ زدیم و همون طور که می گفتیم سوسک گریه می کردیم. ولی کاری از دست اونها بر نمی اومد ...
خیلی خسته بودیم برای همین تصمیم گرفتیم نوبتی بخوابیم و اون یکی کشیک بده !
اول خواهرم خوابید. جالب اینه که خواهرم هر ۵ دقیقه یه بار از خواب می پرید و هراسون می پرسید : سوده حواست به سوسک هست؟
یه بار که با صدای بلند داد زد سوسک کجاست؟
بابام هم ساعت ۹ صبح زنگ زد و شروع کرد به تشویق کردن من و خواهرم به کشتن سوسک.
حتی برای کسی که سوسک رو بکشه جایزه تعیین کرد !!!
من و خواهرم دیگه به این نتیجه رسیده بودیم که سوسکه رو به عنوان یه هم خونه ای جدید قبول کنیم و آداب مهمان نوازی رو بجا بیاریم !
بالاخره بعد از ۱۰ ساعت جدال با سوسک وتصورش تصمیم گرفتیم در اتاق رو باز کنیم.با این فکر که شاید بشه با گفتگو اقا سوسکه رو راضی کرد از خونه بره بیرون.
بعد از اینکه در اتاق رو باز کردیم با کلی ترس فقط سرمون رو داخل اتاق بردیم و جنازه ی سوسک عزیز رو کنار دیوار دیدیم. ( آخه قبلا کنار دیوارهای اتاق سم ریخته بودیم. به این میگن دور اندیشی ! )
ولی مهمترین مسأله این بود که تازه من و خواهرم فهمیدیم ساختمونمون چه امنیتی داره که بعد از کلی جیغ یه نفر نیومد بپرسه چی شده ؟
این خاطره رو برای همه دوستانی نوشتم که مثل من و خواهرم از سوسک چندششون می شه ( وگر نه ما که نمی ترسیم ! )
امیدوارم این داستان در نحوه ی برخورد با سوسک به دردتون بخوره.
من مشخصاتی که از مردهای ارمنی گفتم فقط شامل مردهای ارمنی هستش که متولد ارمنستان هستن و با فرهنگ اونجا بزرگ شدن.
مطمئن باش اگر کسی توی ایران بزرگ شده باشه حتما فرهنگ ایرانی داره. امیدوارم تعریف های من از ارمنستان تنها معیار تو برای انتخاب راه زندگیت نباشه.
مردهای ارمنی بیشتر وقت خودشونو به خوردن مشروباط الکلی می گذرونن. تقریبا دوست بازن .
تا اونجایی که من شنیدم پسرهای ارمنی برای تفریح با یک دختر دوست نمی شن و همیشه با دوست دخترشون قصد ازدواج دارن.
بر خلاف پسرهای ایرانی احترام خاصی برای خانمها قائل می شن.
از جلوی پانسیون با ماشودنی می رفتیم دانشگاه که صبح ها خیلی سخت گیر می یومد. پسرهای ارمنی صبر می کردن تا اول خانم ها سوار بشن بعد خودشون سوار می شدن در عوض پسرهای ایرانی بدون توجه به دخترهای ایرانی سوار می شدن و خیلی وقتا دخترها رو هول می دادن.
توی ماشودنی هیچ پسرارمنی رو نمی دیدی که نشسته باشه و دختری وایستاده . حتی برای ما که ایرانی بودیم بلند می شدن ولی پسرهای ایرانی صورت خودشون رو می چرخوندن تا ادم رو نبینن.
حسن دیگه ی مردهای ارمنی اینه که مطمئنی هیچ وقت هوو سرت نمی یاره
وقتی با دبیر زبان دانشگاه در مورد ایران صحبت می کردیم و از ازدواج مجدد مردها و اینکه یه مرد می تونه در یه زمان چند همسر داشته باشه گفتیم خیلی تعجب کرد و می گفت چنین چیزی رو در کشورشون ندارن .
البته وقتی با یکی از دوستای ارمنی در این رابطه حرف می زدم بهم گفت : ارمنی ها درست که فرهنگ چند همسری ندارن ولی بیشتر مردهای ارمنی چشم پاک نیستن ( دختر بازن )
از نظر من زندگی کردن با یک مرد ارمنی برای دخترهای ایرانی خیلی سخته چون بیشتر مسئولیت زندگی به دوش خانم خونست . اونها تفکیک کار مردونه و زنونه مثل ما ایرانی ها ندارن . تمام کارهای خونه رو باید خانم خونه انجام بده . از ساده ترین گرفته تا سخت ترین کارها.
تمام دخترهای ارمنی تمایل زیادی به دوستی و ازدواج با پسر ایرانی داشتن. فکر می کنم این می تونه دلیل کافی برای بهتر بودن مردهای ایرانی در مقایسه با مردهای ارمنی باشه .

